|
|
|
|
|
از تمامی ام گذر خواهم کرد و به خواب آرام قاصدک خواهم رفت...
سبکترین پرواز را تجربه خواهم کرد، نور را خواهم دید... در جشن گدازه های روحم شرکت خواهم کرد و آرام ذوب خواهم شد... آرام خواهم بود همچون یک خواب رویاگون، آرام خواهم زیست، آرام خواهم رفت... به میهمانی مردمکهای عاشق سر خواهم زد و هوایشان را تنفس خواهم کرد چه خوب که من فقط در خواب قاصدکهایم، چه خوب که چون نسیم بی رنگم، بی وزنم، آرامم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:52 توسط Iman Rezanejad Gatabi
|
|
||
|
|
|
|
صفحه نفس میکشد...... کبوتر بیگناه خود را بر پنجره می کوبد...... جایی در دلم ترک میخورد...... کبوتر پرهایش میریزند. جایی در دلم میسوزد......میسوزد......میسوزد......میسوزد و کبوتر سینه اش کبود میشود... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:57 توسط Iman Rezanejad Gatabi
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر جوینده واقعی حقیقت باشی، باید دست کم یک بار در عمرت تا جایی که ممکن است به همه چیز شک کنی. (رنه دکارت) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:53 توسط Iman Rezanejad Gatabi
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آورم
پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم برآنم که باشم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:49 توسط Iman Rezanejad Gatabi
|
|
||
|
|
|
|
|
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد / به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم / به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد (دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:58 توسط Iman Rezanejad Gatabi
|
|
||
|
|
|
|
|
ردپای خیس بارون روی نیلوفر آبی بوسه ی یه موج بیتاب به تن ساحل خسته فهم اعجاز پرنده تو سقوط برگ پائیز خاطرات یه مهاجر که به خاکش دل نبسته تو که معصوم مثل اشکی بهترین خاطره ام باش منو جادو کن به لبخند عشق من ساحره ام باش |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 7:52 توسط Iman Rezanejad Gatabi
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم می خواد وقتی آخرین برگ زندگیم ورق می خوره ... کتابی باشه که از من به جا بمونه دوست ندارم بدون هیچ رد پایی از این دنیا برم رد پایی که نامم و یادم رو زنده کنه کاش اونقدر توانا باشم تا این زنده کردن به نیکی باشه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38 توسط Iman Rezanejad Gatabi
|
|
||
|
|
|
|
|
اين در بزرگ چند بار بهم میخوره؟ تا خودت چقدر محکم ببندی شون.. اين قرص های نان هر کدوم چند تا تيکه می شن؟ تا خودت چه اندازه کوچيک کوچيک ببری شون.. يه روز خدا چقدر مي تونه خوب باشه؟ تا خودت در اون روز چقدر خوب زندگی کنی.. توی دل دوست ،چقدر عشق می تونه باشه؟ تا خودت چقدر نثارش کنی.. شل سیلورستاین-از کتاب نوری در اتاق زیر شیروانی** |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:39 توسط Iman Rezanejad Gatabi
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی از روزها- شبی از شبها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هرچه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بافتم تا هرچه دیرتر بافتم هرچه دیرتر و هرچه دورتر بمیرم. نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم همین. (دکتر شریعتی) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 10:0 توسط Iman Rezanejad Gatabi
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز صبح زود چشمهایم را که باز می کنم، فرشته ای بالهایش را به صورتم می زند و می گوید این آخرین باری است که خورشید را می بینی . می توانی تا غروب کنار پنجره بایستی و با آسمان و پرنده هاش حرف بزنی . می توانی دستهایت را در رودخانه ای که از نزدیکی اتاقت می گذرد ، بشویی . می توانی مشقهای نا تمام کودکی ات را تمام کنی . روی سبزه ها دراز بکشی . درختان را در آغوش بگیری و گلهای سرخ را ببویی . می توانی آخرین سطر نامه ات را بنویسی و روزنامه های صبح و عصر را تا انتها بخوانی و دگمه های پیراهنت را در آینه ببندی. باید تمام نوشته های ناتمامم را تمام کنم . کتابهایی را که نخوانده ام ، بخوانم و ... و سرانجام باید خدا را سپاس بگویم که اجازه داد یک روز دیگر باشم . با اشیاء و کلمات دوست شوم و زندگی ام در میان رویاهای معصوم بگذرد فرشته آنقدر دور می شود که فقط ردی از بالهایش را در آسمان می بینم . نمی دانم صدایم را می شنود یا نه، اما با همه وجودم فریاد می زنم وقتی که فرشته به سوی بی نهایت پر می کشد؛ یادم می افتد هنوز کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم. باید صندلی خالی ام را کنار گلدانهای شمعدانی بگذارم، با ابرهای دلتنگ راه بروم، آرام و بی صدا با آرزوهام خداحافظی کنم، عکس کبوتر را ببوسم، خطوط ساده چهره ها را به خاطر بسپارم. باید دلهایی را که شکسته ام، از نو بسازم. چشمهایی را که ندیده ام، به دقت ببینم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:36 توسط Iman Rezanejad Gatabi
|
|
||